ما همه آدمهای گرفتاری هستیم و فرصت خواندن مطالب طولانی را نداریم .
خواندن مینی مال خیلی راحت تر است . ماهم که نمی خواهیم دوستانمان را اذیت کنیم . بنابر این باز هم مینی مال می گذاریم که قبلا ها نوشته بودیم تا هم مشخص شود زنده ایم و هم . . . . . .
لازم به ذکر است که این داستان در ۲۴ مرداد ۸۲ در روزنامه ی ایران چاپ شده بود .
مرد و اسب
مرد افسار اسبش را از ديرك چوبي كنار ميدان بازكرد. هيچكس پاپيش نشد. همه در اطراف ميدان ايستاده بودند و به صحنه نگاه مي كردند. در حاليكه يالهاي اسبش را نوازش مي كرد او را به سمتي كشيد، پا در ركاب گذاشت و رويش پريد. بعد سراسبش را به سمت مركز ميدان برگرداند و آهسته به آن سمت حركت كرد. كنار چوبه دار ايستاد. در گوشه اي از ميدان كه سراسب به آن سمت بود، برايش راه بازكردند. در ميدان همه از سركلاه برداشتند. مرد كلاهش را روي سرگذاشت. اسلحه اش را چنددور چرخاند و با مهارت غلاف كرد. بعد حلقه طناب دار را روي گردنش محكم كرد، به افق چشم دوخت و پاهايش را به شكم اسبش كوبيد.
این مینی مال چند سال قبل در روزنامه ی همشهری چاپ شده بود و صد البته در کتاب من ( برای کلانتر صندلی بگذارید )هم آمده است .
یک نفر از روی آن یک فیلم کوتاه ساخته بود که البته من نه فیلم را دیده ام و نه سازنده اش را.قرار است همدیگر را ببینیم . می بینیم . تا صد سالگی مان وقت داریم گوش شیطان کر.
تونل
هفتهها بود كه كوه را میكندیم. صخرههای عظیم را از روبهرویمان برمیداشتیم و از سنگها میگذشتیم تا به آن سوی كوه برسیم. آن طرف كوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن باید دل سخت و سیاه سنگها را میشكافتیم. درست در روزی كه گفته میشد نصف تونل كنده شده است، تیغه كلنگ یكی از ما به تیغه كلنگی از سمت روبهرو برخورد كرد و بعد كوه شكافته شد و عدهای خسته و خاك آلود مثل ما پیدا شدند.
برای هم راه باز كردیم و از هم گذشتیم. هر یك راهی سرزمین آرزوهایمان بودیم.
گفتم دوستان هم لذتی ببرند اگر حمل بر خودستایی نباشد که هست!
طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن!
آرش نصیری- آن ها فقط چند نفر بودند وقتی پی بردند آن طرف این آبها خیلی خبرها هست که میتواند زندگی آدم را زیر و رو کند، این فرصتی بود که نصیب همگان نمیشد. سلسله مراتب باید رعایت میشد و بعد از آن باید هفت شهر عشق را گشته میبودید و شهر هفتم که همه چیزش خوب بود و آسمانش آبی بود و زمیناش پر از نعمتهای فراوان بود و درختان میوههای آبدار میدادند و خلاصه آنکه همه چیزش «ردیف» بود؛ همان بود که همه نمیتوانستند به آن مرحله برسند. طی این مرحله بیهمرهی خضر ممکن نبود.
***
یک عده از بزرگان رفته بودند به آن طرف آبهای نیلگون. خیلی آنطرفتر از این آبهای نیلگون و این مرزهای پرگهر. امکانات نبود برای ادامه فعالیت در حوزه موسیقی. امکان نبود برای ادامه کار. آن قدیمیها که ترس از پیشینه شبهای نامربوطشان در مکانهای نامربوطی چون کابارهها داشتند که هیچ، از این ها که شهر ما را پر از زمزمه آهنگهای انقلابی کرده بودند «محمدرضا لطفی» بزرگ، از اولین کسانی بود که رفت. نتوانسته بود که امکان ادامه فعالیت داشته باشد و چاووششان مهر و موم شده بود و سازهایشان محدود و بنابراین رفت و چه خوب گفت یار دیرین همنوازش «ناصر فرهنگفر»: «کملطفی لطفی نه از آن بود که در رفت/ او حوصله اهل هنر بود که سر رفت!»
این مطلب را فقط برای این می گذارم تا حال داریوش مفتخر حسینی را بگیرم که در کامنتی مرا تحقیر کرد (یک چیزی نوشته بود که انگار من سال تا سال به وبلاگم سر نمی زنم !)
این مصاحبه ماست با گلپا که چندی قبل در هفته نامه ی شهروند امروز چاپ شده بود.
این را می نویسم تا نگویند فلانی به وبلاگش سر نمی زند!
بیش از همه قصد دارم داریوش را نابود کنم.
گفتوگو با استاد گلپايگاني- درباره پرويز ياحقي
نميگفتم پرويز ياحقي، ميگفتم پرويز ويولن
استاد حق دارد در هر مصاحبهاي با هر بهانهاي يك بار عنوان كند كه:«من هفده سال فقط آواز ميخواندم». اينكه در دوران آزادي موسيقي و در انبوه صداها و ترانهها، يك خواننده جوان فقط با اتكا به آواز چهره روز موسيقي اصيل ايراني شود حتما آنقدر افتخار دارد كه حالا گلپا حتي وقتي با ايشان به بهانه صحبت درباره پرويز ياحقي گفتوگو ميكنيم هم يك بار ديگر يادآوري ميكند كه:«من با مست مستم ساقيا دستم بگير، شده بودم چهره روز. درآمدم هم از همه بيشتر بود.»
ميگويد هيچ آهنگي از ياحقي نخواندهام اما از روزهايي ميگويد كه با ياحقي، فرهنگ شريف و امير ناصر افتتاح، كنسرت يك روزهشان در شيراز ميشود يك هفته و بعد ميشوند ستارههاي شبهاي تهران آن زمان. استاد گلپايگاني از معدود كساني است كه آنقدر متكي به نفس است كه در مورد هر كسي از قدما همانطوريكه بايد صحبت كند، صحبت ميكند. حتي در مورد كساني كه براي ما اسطورهاند. وقتي قرار است از پرويز ياحقي صحبت كند، ميگويد:«ساعت دو بعد از نصفه شب وقتي پرويز فارغ از هر چيز سازش را به دستش ميگرفت و آرشه را ميكشيد اگر دوستي ميخواست كلمهاي بگويد، ميگفتم:«هيس، اين صداي خداست»
ميخواهم برگردم خيلي عقبتر. جايي كه براي اولين بار با پرويز ياحقي آشنا شديد. كي با مرحوم ياحقي آشنا شديد؟
يك آقايي بود به نام حسين صبا كه سنتور ميزد. برادرش رئيس هنرستان صنعتي بود كه در گوشه توپخانه، خيابان بهشت بود. خودش خيلي اهل نواختن نبود ولي خيلي موسيقي را دوست ميداشت.
با ابوالحسنخان صبا كه نسبتي نداشت؟
خیلی دور نیست روزی که با آن مرد بزرگ جدی مهربان گفتگو کردم . دور است و دور نیست .هر گاه از آنجا که می دانستم هست گذشتم به یادش بودم اما نمی دانم که چرا نشد که باز ببینمش.
شاید برای آنکه آنقدر حرفهای نگفتنی داشت که نشود دوبار نشست پای آنهمه صلابت و نرمی توامان .
حالا از آنهمه گفتگو یک گفتگوی چاپ شده باقی مانده است و هزار خاطره ی تلخ و شیرین.
نه . شیرین و تلخ.
این گفتگوی من است با استاد عاشور پور که در روزنامه ی ایران ( ایران چند سال قبل ) چاپ شده بود.
تیترش یادم رفته است.
گفتگو با استاد مهندس احمد عاشورپور
به بغض هم رسيديم. نمى دانم بغض آيا رابطه خيلى خاصى با نوستالژى دارد يا نه. لابد رابطه دارد كه وقتى صحبت از خاطرات تاريخى يك مرد مى شود، بغض اضافه مى شود به فضاى گفت وگو و تو مجبور مى شوى جمع و جورش كنى گفت وگويت را و حرف هايت را و حرف هايش را كه مى شود دو نوار كاست. مثل فرو خوردن بغض. مثل وقتى كه سكوت مى كنى و چشم هايت حرف مى زند. مثل وقتى كه همان مرد در هشتاد و شش سالگى دارد در تالار انديشه كنسرت مى دهد و آنقدر با صلابت مى خواند كه اشك در چشمان رهبر جوان اركستر جمع مى شود و اشاره مى كند به استاد و تمام سالن براى نكوداشت اين مرد سليم النفس و باصلابت برمى خيزند و چند دقيقه پشت سر هم برايش كف مى زنند.چ
گفت وگو با استاد احمد عاشورپور به جاهاى ديگر هم كشيد. از غازيان بندر انزلى شروع شد، آمد تهران، رفت كرج، رفت اهواز، رفت جنوب خراسان، رفت شيراز، رفت مغان كه او در همه اين جاها مدير بود و خدمت مى كرد به مردم فقيرى كه هميشه خدا دوستشان داشت. حالا او در هشتاد و هشت سالگى همچنان مى خواند و اين لابد از همان عشقى است كه دارد. همان عشقى كه هميشه به بغض ختم مى شود.
- نمى دانم چرا، ولى همين طورى به ذهنم زد كه از تهران شروع كنم. براى شما كه در تهران بوديد، ولى بيشتر به خواندن موسيقى به زبان گيلكى مشهور هستيد شايد شروع كردن مصاحبه به اين صورت جالبتر باشد. قبل از اينكه تشريف بياوريد تهران فضاى ذهنى شما از اين شهر به چه صورت بود؟
حقيقت اين است كه من خيلى دير آمدم به تهران. من تا ديپلم در انزلى بودم، در قسمت شبه جزيره غازيان كه برادر تنى انزلى است. من متولد سال ۱۲۹۶ هستم. حافظه زمان بچگى ام خيلى بهتر از حالا بوده. خيلى چيزها از آن موقع الآن يادم مى آيد. كارهاى بد كرديم، كارهاى خوب كرديم. هيچ مخلوقى نيست كه همه اش حسن باشد. چنين چيزى پيدا نمى شود. همه نقاط ضعف و نقاط قوتى دارند. به هر حال داشتم از خودم مى گفتم. سه سال اول را در ملاخانه درس خواندم. يك ملاخانه داشتيم و بعد يك آميرزا داشتيم و در آنجا درس خواندم.
این روزها سالگرد فاجعه بم است.در آن ایام در روزنامه ی شرق مطلبی نوشته بودم برای ایرج بسطامی . با غم و اندوه با استادان پرویز مشکاتیان و شهرام ناظری صحبت کرده بودم و فکر می کنم احتمالا هفتمین روز آن فاجعه ی تلخ بود که این مطلب چاپ شد.
هر موقع به ایرج فکر می کنم یاد استاد عزیزم نویسنده ی توانای بمی ُ محمد علی علومی می افتم که روزهای آخر را با ایرج بود. احتمالا از همان موقع استاد علومی را ندیده ام.
به یاد ایرج بسطامی
آواز زیر آوار
شهر خشت خوابيده است: ارگ خشت خوابيده است، سپيده دم جمعه پنجم دي ماه هشتاد و دو، بم را بوي ليمو انباشته است. ايرج بسطامي نزديك به هشت سال است كه به زادگاهش برگشته و در پناه يكي از همان خانه هاي خشتي بزرگترين شهر خشتي جهان خوابيده است و خواب آواز مي بيند. زمين مي غرد، ديوار مي رُمبد، سقف مي رُمبد، شهر در زير آواري از خشت دفن مي شود و آواز ايرج زير آوار خشت هايي دوهزار ساله مي ماند. به يادش مي آيد در سال هايي دور خوانده است:
رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصايي/ خلاف من كه بگرفته است دامن در مغيلانم
در بهمن ماه سال ۷۷ در گفت وگويي گفته بود: «دوسال ونيم است كه به زادگاهم بم، بازگشته ام. البته روزهايي از هفته را هم در كرمان مشغول تدريس آواز هستم اما بيشتر ايام هفته را در بم مي گذرانم. در محيطي دور از آلودگي ها و غرض ها و كينه توزي ها كه مجال گفتنشان نيست. دليلش هم اين است كه تهران محيط چندان مناسبي براي من نبود. غرض ورزي ها و... مجال كار را از من گرفته بودند. از طرفي مديون شهر و ديارم بودم و مي خواستم به نوعي اداي دين كنم.» براي اداي دين به بم رفته بود و در كرمان و بم گويا تدريس مي كرد از مركز جنجال هاي هنري دور بود و از هياهوي ابرشهر تهران گريزان و آنقدر همانجا ماند تا در بزرگترين هياهويي كه بم در تاريخ كهن خويش به ياد داشت همراه با بيش از يك سوم مردمش و هشتاد درصد شهرش دفن شد ...........................
همان شعر که در پیشانی سایت آورده است کافی است برای معرفی اش:
برکاغذ آبی
مشتی دانه می پاشم
دانه برای کبوتران
آبی برای عقاب ها
اینکه چند مینی مال از مرا در این سایت گذاشته اند دلیل دیگری است بر مهربانی شان
سایت پل ادبی را ببینید.
و مینی مال های مرا اینجا.
حالا که شده و می گذارمش همینجا تا اگر خدای ناکرده کتاب را خواندید و هیچ چیزش را نفهمیدید با خواندن این نقد قیدش را بزنید.
خیلی ممنونم نزند بیزکی عزیز
نقد نژند را اینجا بخوانید
ما كه خيلي وقت است نيستيم . ديدم نباشيم هم اتفاقي نمي افتد .نبودن ما هم به دليل كمكاري نبود. وقت نداشتيم به امورات جاريه برسيم .
حالا هم كه آمديم وقت نداريم . بهتر .
شعر شاطر عباس را مي گذاريم به مناسبت ماه رمضان كه خوشحال تر باشيد .
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان كه فقیه
بخورد روزه خود را به گمانی كه شب است
زیر لب وقت نوشتن همه كس نقطه نهد
وین عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه ی لب را كه به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد مكیدن ادب است
منعم ار عشق كند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملك عجم تا عرب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاك سر كویش سبب است
زلف داران خداوكيلي رعايت كنند .
به هر حال شهرام داستانی نوشته با عنوان یادداشتهای یک آدم عاقل که قشنگ است.
این اگر این عنوان درست باشد حتما آن را خودش ننوشته است .